ساعت: هزارِ شب است.
نشسته ام رو به روي يک استکان چاي داغ
و آنطرف تر
زمستان از ميان ميل هاي بافتني مادرم
به من سلام مي کند.
چشم که مي بندم
ماه در گوشم زمزمه مي کند:
"برف که آمد،بخواب!
تا خواب مرا ببيني
من چشم آدم برفي توام."
چشم که باز مي کنم
آسمان ابري است.
ماه هم نيست
و من خيره مانده ام به تک چراغ روشن اتاق
به رقص ميل هاي بافتني
به مرگ عقربه هاي ساعت
به تاريکي خالص شب!
اينجا
زمستان
ساعت:هزار شب!