تبليغاتX
ایستگاه آخر
زمستان

ساعت: هزارِ شب است.

نشسته ام رو به روي يک استکان چاي داغ

و آنطرف تر

زمستان از ميان ميل هاي بافتني مادرم

به من سلام مي کند.

چشم که مي بندم

ماه در گوشم زمزمه مي کند:

"برف که آمد،بخواب!

تا خواب مرا ببيني

من چشم آدم برفي توام."

چشم که باز مي کنم

آسمان ابري است.

ماه هم نيست

و من خيره مانده ام به تک چراغ روشن اتاق

به رقص ميل هاي بافتني

به مرگ عقربه هاي ساعت

به تاريکي خالص شب!

اينجا

زمستان

ساعت:هزار شب!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:55 توسط كوروش |